|
اِلهى عَظُمَ الْبَلاَّءُ...وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ...
|
|
|
گم کرده ام در این آسمان غمگین ماه زیبای جهانم را.
این همه بازی تقدیر منو توست وگرنه این دنیا برای گم شدن بزرگ نیست. الهی! این کشتی عشق را آن گونه هدایت کن که ما رستگار شویم و تو راضی. ...يا سَريعَ الرِّضا اِغْفِرْ لِمَنْ لا يَمْلِكُ اِلا الدُّعاَّءَ فَاِنَّكَ فَعّالٌ لِما تَشاَّءُ يا مَنِ اسْمُهُ دَوآءٌ وَ ذِكْرُهُ شِفاَّءٌ وَ طاعَتُهُ غِنىً... ...ای که از بندگانت زود راضی میشوی ببخش بر بنده ای که بجز دعا و تضرّع (روانه ی سفر میشوم نویسنده:دوشیزه خانوم زندگی را جور دیگر بین
زندگی را به حقیقت آن بشناس زندگی تپیدن قلب نیست,لرزیدن دل است زندگی نفس نیست و کشته شدن مردن زندگی احساس است و بی حس مرده همانند آب باش که زندگی می بخشد در اوج نرمی سنگ را می شکند و یخ با آن همه سختی خود نیز شکسته می شود ( دل را باید جوری تربیت کرد که هنر نویسنده:دوشیزه خانوم در ایستگاه زندگانی
نشسته ام در انتظار بر سر جانماز عشق دل در عبادت است شعله ها خاموش شدند داغ سوزان است لفظ ها ساکت شدند نگاه ها همکلامند (آتش خاموش می شود اما زخمی که از آن نویسنده:دوشیزه خانوم
ــ عشق بسیار عظیم آفریده شدست,اگر وارد دلی بشود آن دل جا کم میارد که به آن دلتنگی می گویند.
ــ آسانترین کار قلب عاشق شدن و سخترین کار آن عاشق ماندن است. ــ در زندگی همیشه تاریکی نیست,اگر تاریکی طولانی بشود باید به خودمان شک کنیم که واقعاً زندگی تاریک هست یا ما خواب مانده ایم. ــ ناخون لفظ ها را باید کوتاه کرد زیرا از هر برنده ای برنده ترند. (دوست دارم نظر شخصیتون نویسنده:دوشیزه خانوم قلبی که عاشق آفریده شد
عشقی که پاکیزه خوانده شد دل هایی که ناپاک بودند ناپاکی ای که پاکیزه دیده شد دلی را که پاک در سینه نازل کرد سینه ای را که شیطان را از آن عاجز کرد قلبی را که عاشق زیبایی کرد آن خدایی که عشق را سهم صابر کرد کسی که عاشق شد صبور بود خدا اینگونه آسمان را بارانی کرد نویسنده:دوشیزه خانوم باران چیست؟
باران را توصیفی نیست باران مرز دل هاست گر ببارد اشک های باران است
راه چیست؟
منزل چیســت؟
زیر باران راه رفتن سوی منزل پس حرکت کن...! دوشیزه خانوم:امروز تولدمه!نمیدونم چی باید بگم!اما میدونم امروز سال نو زندگیمه...!
دلم:سال نوت مبارک!نمیخوام بگم که هزاران سال عمر کنی,این دنیا آنقدر زیبا نیست که آرزوی هزاران سال عمر رو کرد اما آرزو میکنم که قشنگ عمر کنی! نویسنده:دوشیزه خانوم ادامه مطلب بایـد بـاران ببـارد
آنقـدر که هوای دل بارانی شود باید اشـک بریزد آنـقدر کـه احـساس زنده شود اشک ها نشانه ی زندگی قلب هستند پـس بـاید دونـه های اشک جاری شوند آنقدر که تپش هـای قلب روان شوند بایـد باران ببارد آنــقــــدر کــه دل پــاک شــود (شاید برای همین کودکان چشماشون به نویسنده:دوشیزه خانوم دنیا قفس طلاییست
زیباست اما خالیست دریا اسیر ساحل شد دل بستن به اینجا نابودیست آغاز چشمه ی عشق,اینجاست این چشمه تا آن جهان جاریست این مسیر خون میخواهد این رود شاه رگ عاشقیست پیمودن این راه درد دارد وفایی همراه قربانیست دنیا را شب امتحان انگار کن که هنوز وصال برای آن دنیا باقیست (عشق حقیقی چه زمینی و چه آسمانی باشد نویسنده:دوشیزه خانوم خنده های دیروز در چشمهایم موج می زند(دلتنگی)
عقربه ها خاطره می نویسند دل, این دفتر را ورق می زند(دفتر خاطره) هنوز برگ هایی از این دفتر خالیست(روزهای آینده) نمی دانم این عقربه ها با من چه خواهند کرد(عقربه:روزگار) اما هنوز شمع روشن است(امید) هنوز وعده ای زندست(وعده ی خدا) غروب آفریده شدست برای طلوع هر شب صبحی را دنبال دارد(سوره الشرح آیه۶) ایـن حـکمتیست از زندگـی حـال صاحـب عشـق تویـی اگر خورشید تو را ببیند و تو او را نبینی پس تو خفته ی غافل هستی نه او بی وفا(او:خدا) نویسنده:دوشیزه خانوم سخت نیست زندگی کردن
فقط کمی وفا می خواد محال نیست خندیدن یک امید زیبا می خواد گریه نکن وقتی از این دنیا وحشت کردی می ریزد برگ های حیاط زندگی با طوفان اشک ها عادت من است خندیدن تو نیز عادت کن خندیدن ها را مبادا این که خنده ها را ترجمه کنی سخت نیست زندگی کردن فقط کمی وفا میخواد نویسنده:دوشیزه خانوم باید زیر باران رفت
زندگی زیر باران است باید محبت خدا رو حس کرد آری,باید زیر باران رفت باید آهنگ باران را شنید دل عاشق در آهنگ باران پنهان است باید صدای آن را گوش کرد هوا ابری است آسمان میخندد(رنگین کمان) خدا به تو لبخند میزند(رنگین کمان) چشماتو وا کن زندگی زیباست نویسنده:دوشیزه خانوم چشم قلمم نم دارد
دل تحریرم غم دارد موج تو دریایش تشنست دلم در صحرا جست و جویی دارد دریا به چشام نزدیک است و نزدیکتر خواب چشام را یکی دیگر دارد نصیب کسی هستم مرا یکی دیگر میخـــــواهد سکوتی عجیـــــب است هوا خوابی عمیق دارد عروسک شیشه ای سوالی بی جواب دارد نویسنده:دوشیزه خانوم می نویسم از نگاه بـــــــــــــــــــــــــــــــــــاران که چقدر خیس و مرطوب اســـــــــــــــــــــــت از نگاه کودکی دو سالــــــــــــــــــــــــــــــــــــه که دنیا برایش خیلی بزرگ اســــــــــــــــــــت از نگاه پیر مردی که خـــــــــــــــــــــــــــــــود را آماده رفتن کرده وخوشحال اســــــــــــــــــــت می نویسم از تبار بــــــــــــــــــــــــــــــــــــاران از پرندگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان آزاد از نگاه آجری زنبور که با آن نگــــــــــــــــــــــاه زیبایی را بهتر از ما دیــــــــــــــــــــــــــــــــــــد می نویسم از سکوتی که آغاز عشق است از بهاری که نو اســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت از سپید ه های آسمان آبــــــــــــــــــــــــــــــی از چشم انداز های مهربانـــــــــــــــــــــــــــــی اینها زیبایی است که می نویســـــــــــــــــــم این نگاه بارانیست که می نویســــــــــــــــــم نویسنده:... وجود تو چون ابر اســــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
خوابی بار نکردنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی دیداری عجیب با نگاهی پراکنـــــــــــــــــــــــده آرزویی که هنوز آرزو نبود برآورده شـــــــــــــده حال وضع دلم عجیب اســــــــــــــــــــــــــــــــت خوشحالم یا غمگیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن بیش از تو زخودم بی خبرتــــــــــــــــــــــــــــــــر من همون عاشقترین عاشق سکوت چهار دیواری نویسنده:دوشیزه خانوم ............................................................................. یک عشق عروج است و رسیدن به کمــــــــال یک عشق غوغا ی درون است و تمنای وصـال یک عشق سکوت است و سخن گفتن چشم یک عشق ثروت است و ثروتی نا تمـــــــــــــام عشق زندگیست و انگیزه ی زنده مانـــــــــدن یک عشق خیال است و خیـــــــــــــــــــال و... نویسنده:... از روزی که خود را شناخته ام آنقدر بودم که نبودن را می پسندیدم. روز ها رو به پایان است.شاید روزی دیگر ولی اگر همین امروز آخرین روز باشد ؟ اگر تنها با یک نقطه تا ابد از نوشتن محروم شوم چه؟ چگونه باور کنم لحظه های پایانی را شب و روز دیده ی حسرت بارم بر روی عقربه های ترک خورده ساعت می چرخد.رشته رشته افکارم را از یکدیگر سوا می کنم . هستم ولی بی معنا.ثانیه ها باقیست.........نمی دانم چرا ولی حسی غریب سراپای وجودم را فرا گرفته.انگشتانم طاقت ایستادن در برابر روز های ناتمام را ندارند.چشمانم ترک های دیوار را جذب می کند.فروغ هم میگفت ایمان بیاوریم به آغاز فصل زرد.......ولی افسوس........کسی او را درک نکرد................ آنقدر بزرگم که کوچکی در دلم جای دارد.کبوتری که پشت پنجره با غم نشسته و خواهان تکه ای نان است . پناه می خواهد او به چار چوب پنجره پناه آورده پس چگونه می توانیم تنهایی خویش را تحسین کنیم؟ دیوار همانند گلی می پژمرد و آجر ها بدون هیچ مانعی از یکدیگر می گذرند.تفاوت زندگی و مرگ دو حرف است ........دو حرف جاودان و ماندگار.......... صدایی مرا وا می دارد.دانه ای روی زمین افتاد.شقیقه هایم بی دلیل فشرده می شوند.احساسی بی پایان است..... نوشته هایم همچون اسبی توی جاده رهاست.......... غروب را می توان با دلی آفتابی به تماشا نشست...................بدون مقصد می نویسم..........
نویسنده:... |
Ðe$igNER
мюzhgай |